فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
245
چهارده رساله ( فارسى )
شريفتر از كمالستانى است و كمالستانى نقص است به نسبت با كمالبخشى پس در ذات واجب الوجود جهتى خسيس باشد و جهتى شريف اگر در ذات او باشد مركب شود و اگر زايد بر ذات باشد همين سخن بازآيد كه واجب نشايد كه باشد و چون ممكن بود دهندگى و ستانندگى لازم آيد و سلسلهء بىنهايت از صفات و موصوفات مرتب موجود بهم محال است پس در آخر به دو جهت رسد در ذات واجب الوجود و آن محال است . و بدان كه تو چون خود را دانى نه به صورت دانى از تو در تو ! كه اگر توئى ترا به صورت دانى از دو حال بيرون نباشد يا دانى كه آن صورت مطابق تست يا نه اگر ندانى كه اين صورت مطابق تست پس خود را ندانسته و سخن ما در آنست كه بدانسته باشى و اگر دانى كه آن صورت مطابق تست چون خود را بىآنصورت دانسته باشى تا بتوانى دانست كه آن صورت مطابق تست پس معرفت تو به خود به صورت نيست و نتواند بود الّا آنكه ذات تو ذاتى است قائم به خود مجرّد از مادّت كه از خود غايت نيست و هر چه ذات او از تو غايب نيست و استحضار ذاتش نتوانى كرد استحضار صورتش نكنى چه واجب الوجود ذاتى است مجرد از مادّت و از خود غايب نيست و نيز تعقل و دانش كمال موجود است از - آن روى كه موجود است و اقتضاى تكثر نميكند ( 1 ) پس بر واجب الوجود ممتنع نباشد و هر چه بر واجب الوجود ممتنع نباشد واجب الوجود بود زيرا كه برو چيزى نشايد كه ممكن باشد كه امكان چيزى برو اقتضاء آن كند كه درو جهت امكانى باشد متكثر شود تعالى و تقدس و تجرّد از مادّت هم سلبى است و عدم غيبت از خود هم سلبى است و واجب الوجود را صفات سلبى هست همچو قدّوس و سلام كه حاصل سلام با نفى عيب آيد ازو و حاصل قدّوس هم با سلب صفات نقص آيد ازو او را صفات اضافى تواند بود همچو مبدئى و خالقى و رازقى و ليكن صفت ايجابى زايد بر ذات او محال است چنان كه گفتيم و واجب الوجود چون بيان كرديم كه جسم نيست زيرا كه جسم مركب است و واجب الوجود مركب نيست و جسم را مشاركان هستند در جسميّت و واجب الوجود را مشارك نيست و عرض نيست كه عرض را قيام بغيرى باشد پس واجب الوجود نبود و فى الجمله مشار اليه نيست الّا باشارت عقلى پس مجرّد است از مادّت و از خود و از لوازم خود غايب